اما مسئله‌اي هست که اين که خيلي وقتها آدم مي‌بينه دوستانش، نزديکانش، اطرافيانش کساني هستند تا يک تحول و تغييري در زندگيشون اتفاق نيافته. همون آدماي قبلي هستند با همان خلق و خو، با همان محبت، با همون منش، با همون رفتارهاي دوستانه و دوست داشتني. بعد شما مي‌بينيد که يک اتفاقي براشون مي‌افته، مثلاً مقلشون چاپ مي‌شه، مثلاً اسمشون در مي‌ره، يا يک اتفاق در زندگيشون مي‌افته که تأثيرگذار است، يعني براي زندگي همه مهم هستش، ارتقاء‌شغلي ممکن است پيدا کنه، يکي ممکن است به ارثي برسد، يکي ممکن براي او به شرايط کاري جديدي فراهم بشه، يکي ممکن است تو لاتاري گرين کارت برنده بشه، يکي تو بليط بخت آزمايي يه پولي دستش برسه، و از اين دست مسائل و بعد مي‌بينه که خلق خود، رفتار و منش تغيير مي‌کنه، نه در جهت اينکه سازنده و خوشايند باشه، در جهت اين هست که شما در کنار آن آدم وقتي هستي احساس مي‌کني جات اونجا نيست. احساس معذب بودن به آدم دست مي‌ده، البته اين يک سر ديگر داره که ناگفته نماند. يه وقتهايي هست که خود آدم از پيشرفت ديگران دچار بخل و حسادت مي‌شه و وقتي آنها پيشرفت کردند در کنار آنها واي مي‌ايستداحساس معذب بودن بهش دست مي‌ده اين يا اون داستانش فرق مي‌کنه، بر فرض اينکه خود آدم مشکلي نداشته باشه، اون تغيير فاز يا تغيير خلق و خو نشان دهندة چيه، گره قدرت هستش.

چون قدرت يعني توانايي انجام کار، از هر دستي يک باغبون صاحب قدرت، در حيطة باغ خودش، شما اگر وارد يک باغ بشي اگر خواست نباشه ممکن با بيل و کلنگ مواجه بشي اگر دقت نکني ممکن بازخورد تندي مواجه بشي، يک نفر در مغازة خودش صاحب قدرت است. يک معلم در کلاس درس خودش، بيشة اونه، در واقع هر انساني براي خودش يک بيشة قدرتي داره که متفاوت است. بعضي‌ها بيشه‌هاشون کوچک و بعضي‌ها بيشه‌هاشون بزرگ است، ولي هرجا که قدرت هست يه بيشه‌اي حتماً وجود داره که اون قدرت در وي تعريف مي‌شه و نشانة آن اينست که وقتي آدم وارد اون بيشة قدرت ميشه، تحت تأثير اون فضا ممکن است قرار بگيرد، ممکن است به يک آدم در يک اداره مجبور باشي احترام خيلي زيادي بزاره، چون کارش در اون اداره گير کرده و صاحب قدرت در آنجا اون آدم هستش و اگر آدم حواسش رو جمع نکنه ممکن است گره‌اي در کارش بوجود بيايد.

در هر صورت بهترين حالتش اينست که هر انساني در بيشة خودش در حين اينکه توان انجام کار را داره در انسانهاي ديگه حالت معذب بودن رو بوجود بياره، يعني انسانها را ملتهب و معذب نکنه که بر رعشه بيافتند يا دست و دلشون بلرزه که حالا که اين‌ها کارشون دست ما هست و ما مي‌توانيم اين کار رو انجام ندهيم و يا به شکلي ديگه‌اي پيش ببريم. اين يک سيستم هست که در بيرون خيلي آدم به اون برخورد مي‌کنه، ولي در سيستم دروني کنگره هم ما اين سيستم را داريم.

يک کمک راهنما، لژيونش بيشة قدرتش هست، قدر مسلم اينطوره مي‌تونه در اون قلمروي خودش حکومت کنه، تقريباً حکومت بلامناظر، يعني چي بشه که يک نفر بياد و ببينه تو اون لژيون چه خبره، ولي دست خودش.

شايد در طول يک سال 400 الي 500 ساعت دستش هست که اونجا مي‌تونه حکمراني بکنه. در حيطة مرزباني همينطور، اين قضيه هستش. به هر صورت هر جا که کاري قرار است اجام بشه بايد قدرت انجام وجود داشته باشه. اين توش ترديدي نيست، اما هر چيزي از آنجا که دو تا مشکل داره و مي‌تونه به ضد خودش تبديل بشه و اين خاصيت را داره، هميشه براي اينکه بشه کار را به شکل مطلوبي جلو برد که از کمترين آسيب و تخريب برخوردار باشه بايستي به اون حالت ديگه دقت داشته باشي، که يه وقتي اون قدرتي که در اختيار ما قرار گرفته تبديل به گره قدرت نشه، تبديل به ضد خودش نشه.

وقتيکه تبديل به ضد خودش بشه يک نشانه‌هايي توش ظاهر ميشه که يک علائمي داره که اگر آدم هشيار باشه و دقت کنه متوجه مي‌شه.

من خودم در مورد کارها و مسئوليتهايي که به عهده داشتم فهميدم. يعني آدم تا وقتي که کاري يا مسئوليتي به دستش داده نشده، اين مفهوم را متوجه نمي‌شه. ولي وقتي که گفتند شما مسئوليت اين قسمت را داري اون وقت در طول کار اين موارد خود به خود مياد بيرون. يه جاهايي هستش که شما مي‌توانيد تصميم‌گيري بکنيد. يه جا هستش که سرنوشت ديگران را مي‌توانيد تغيير دهيد. آقا شما اخراجي، آقا شما بيا تو، آقا شما باش، آقا شما نباش، اونجا خودش رو نشون مي‌ده، بايد اول يه قدرتي وجود داشته باشه. باز يکي از نشانه‌هايي که مي‌تونه ظاهر بشه و آدم مي‌تونه از اون متوجه بشه، اينه که انسان تمايل خيلي وقتيکه قدرت بايستي باشه، يعني قدرت، اينو تأکيد مي‌کنم قدرت بايستي باشه و وجودش لازم و ضروريه، يک راهنما وقتي قدرت نداشته باشه رهجوهايش رو نمي‌تونه آموزش بده، يک مرزبان قدرت اگر نداشته باشد، هيچکاري نمي‌تونه انجام بده. وجودش ضروريه، ولي اين که اين بياد و به ضد خودش تبديل بشه، موضوع بحثه ما هستش.

حالا مي‌خواهيم دربارة حالتها و نشونه‌هايي که پيش ‌مي‌آيد صحبت بکنيم:      

يکي از نشانه‌هايي که خيلي مشخصه تو اين زمينه در حين اينکه قدرت داره به گرة قدرت تبديل مي‌شه اينستکه انسان خيلي تمايل داره در فعاليتهايي که اون درش نقش داشته نام و اسم اون به کررات برده بشه و مطرح بشه و وقتي که اين احساس افتاد، احساس خوشحالي و آرامش به انسان دست مي‌ده. ولي اگر اتفاق نيافتاد ممکنه يه مقداري بهش بر بخوره و يا ممکن است يه مقدار ناراحت بشه، يه مقدار ممکن است دل تنگ بشه، يه مقدار ممکن است خمار بشه، ولي در هر صورت حس خوبي درش بوجود نمي‌آيد. اين نشون مي‌ده که قدرت داره از مشکل خودش داره تبديل ميشه به گره قدرت.

خوب يه موقع از آدم تشکر مي‌کنند که شما اين کار را کرديد، شما اين زحمت را کشيديد، شما فلان کار را انجام داديد، خوب خوبه، اين هم هيچ اشکالي نداره، اما منشأهاي انرژي رو داره اين موضوع اگر بخواهيم بررسي کنيم، به دو منشأ کاملاً مجزا تقسيم مي‌شود:

1-   منشأ انرژي وقتي داره کاري انجام مي‌شه

2-   منشأ انرژي از نحوة انجام شدن اون کار

مثلاً به شما گفتند بايست جلوي درب و هر کسي که مثلاً لباس سفيد نداشت رو راه نده. خوب شما هم اينکار را انجام دادي يه طوري انجام داديکه مثلاً کسيکه لباس قهوه‌اي داشته نيوده تو ولي طوري بوده که دعوا، کتک‌ کاري، گريه و زاري ، ناله و نفرين و اينها هم بوجود آمده در حين اينکه کار انجام شده ما از انجام کار احساس رضايت را داريم و دريافت مي‌کنيم.

پس از نوع کار و اينکه کار انجام شده ما احساس رضايت مي‌کنيم اگر کار به شکل خوبي انجام نشد، به شکل ناقص، ناکارآمد، نا تمام انجام بشه احساس نارضايتي و احساس ناخوشايندي را تجربه مي‌کنيم. اين يک منشأ انرژي است.

منشأ دوم انرژي، اينکه کار به چه شکلي انجام بشه، هيچ اهميتي نداره، مهم اينه که ديگران چي مي‌گويند، جهنم اينه که ديگران آيا راضي هستند، آيا ديگران تعريف مي‌کنند، آيا ديگران خوششون اومده يا خوششون نيومده. خوب پس يک منشأ انرژي رضايت از کيفيت انجام کار منشأ ديگر انرژي تأييد ديگران

خوب، البته اين ناگفته نماند کاري که به خوبي انجام بشه در ادامه تأييد ديگران هم مياره، يعني محاله که انسان کاري رو به نحو شايسته انجام بده ولي بعد همه ناراضي باشند، همه به نوعي شکايت بکنند چنين چندين اتفاق نمي‌افتد ولي اهميت اينها مهم است يعني تلاقي اينها مهم است.

اگر شخص در حالت تعادل قدرت باشه در وهلة اول از نحوة انجام کار احساس رضايت را تجربه مي‌کنه. در مرحلة دوم از تأييد و احترام ديگران، محبت ديگران انرژي جذب مي‌کنه. پس اينطور نيست که بگيم من اصلاً با ديگران کار ندارم. همين که خودم خوشحالم براي من کافيه، نه اينطور نيست، اما اولويت با چيست، با انجام کار هستش.

وقتيکه اينها توي ترتيب انجام بشه ساختار قدرت درست پيش مي‌ره، يعني وقتي يه جائي ساختار قدرت وجود داره و داره مديريت مي‌شه، اجرا مي‌شه اين ساختار سالم پيش ميره. ولي وقتيکه اين دو تا جابجا بشه، تأييد بياد اول، احساس رضايت از انجام کار بياد در وهلة دوم اون موقع هستش که ساختار قدرت به گرة قدرت چي ميشه، تبديل ميشه، طي يک فرآيندي ممکن مثل يک ماه طول بکشه، ممکن است دو ماه طول بکشه، ممکنه شش ماه طول بکشه، ولي قطعاً اين اتفاق مي‌افته و بعد يکسري نيروهاي جديدي بوجود مي‌يادش.

مثال: موقعي که يک نوازند‌ه‌اي، يک خواننده‌اي يا يک کسيکه داره يه کاري انجام مي‌ده، اين هم شکلي از قدرته، چون داره کار انجام مي شه و داره تأثير مي‌ذاره.

وقتيکه در وهلة اول رضايت خودش مهمه و در مرحلة دوم از تأييد ديگران محبت ديگران، انرژي دريافت مي‌کنه. موقعي که داره کار انجام ميده، چون منشأ اصلي انرژي از انجام کاره تمام تمرکز در حين انجام کار روي درست انجام شدن کار ميره، يعني موقعي که داره آواز مي‌خونه سعي مي‌کنه واقعاً از ته دلش بخونه، و وقتي که اين اتفاق مي‌افته اون کار به بهترين شکل انجام مي‌شه، وقتي نوازندگي داره مي‌کنه با تمام وجودش نوازندگي مي‌کنه، چون براش مهم است که از انجام کار احساس رضايت داشته باشه، حالا وقتيکه برعکس مي‌شه، چه اتفاقي مي‌افته موقعي که تأييد ديگران مي‌ياد سرکار، احساس ترس و اضطراب ظاهر مي‌شه. چون منشأ اصلي ديگرانند. اگر ديگران خوششون نياد، اگر ديگران اون رضايت را پيدا نکنند، اگر ديگران موافق اون کار نباشند، اون انرژي دريافت نمي‌شه. جذب اين يک ساختاره ديگر وقتي ساختار شخص اينطوري پايه‌ريزي بشه، از انجام کار خودش راضي نمي‌شه، مگر اينکه ديگران تأييدش کنند. يعني اينطوري مي‌شه.

پس بنابراين هميشه، مثال بزنيم، وقتي اين اتفاق مي‌افته، موقعي که شخص در خلوت خودش يه کاري رو انجام مي‌ده، يه جوره موقعي که در جمع ظاهر مي‌شه، کاملاً متفاوته. اين در خلوت خودش به بهترين شکل آواز مي‌خونه، بدون غلطي، ولي وقتي بيست نفر بيايند، پنجاه نفر بيايند، ديگر نمي‌تونه آواز بخونه، چون تبادل اون انرژي با چيه، با اون تأييدش و اگر اينجا اون ترس غالب بشه کنترل روي انجام کار از بين ميره. پس شما مي‌بينيد که بعضي وقتها خيلي آدمها هستند که در تنهايي خودشون يه تمرکز خيلي بالايي دارند، يه کارهاي خيلي خوبي مي‌توانند انجام دهند، يک رکورد خيلي بالاي ورزشي از خودشون مي‌توانند بجا بگذارند، ولي وقتي که جمع بوجود مي‌آيد و در جمع قرار مي‌گيرند يهو امتيازشون کاملاً تغيير مي‌کنه، انگار يه کس ديگه‌اي اين کار را انجام داده، بخاطر چيه؟ اين است که اين شخص داره از ساختار قدرت خودش به سمت گره قدرت سفر مي‌کنه، تغيير فاز مي‌ده، حالا اگر شخص در ساختار قدرت خودش باشه کاملاً درسته و اوضاع خوب پيش مي‌ره. اگر در ساختار گره قدرت هم مستقي بشه، باز هم کارها ظاهراً داره خوب پيش مي‌ره و مشکلي پيش نمي‌ياد، ولي وقتي شخص رو اين دو تا قرار مي‌گيره داره از اين به اون يکي نقل مکان پيدا مي‌کنه، اين حالتها بوجود مياد که در ادامه در جلسه بهد راجع به آن صحبت بيشتر خواهد شد. خيلي متشکرم.

امین دژاکام

وبلاگ آقای امیرحسین باقری از نمایندگی استادمعین