هوا بسیار عالی بود ، طبق روال هر روز برای بیرون رفتن باید توجیه و مجوزی وجود داشته باشد و چه توجیهی بهتر از نامزدم ،

با خماری که شده بود رفیق هر روزم کنار آمده بودم ، آخر چاره ای نبود .

بین راه مقداری کراک گرفتم  و در سرویس بهداشتی پارکی در نزدیکی منزل نامزدم مصرف کردم ، آن هم طبق معمول خسته و دلگیر منتظر آمدن من بود ، اما هیچ وقت چیزی را به رویم  نمی آورد ؛ درست یادم می آید که  دوم اردیبهشت بود ، آن روزها برای کم شدن بار حقارتی که بردوشم بود دل دردی را بهانه می کردم که هیچ وقت وجود نداشت ، هر جا سرویس بهداشتی می دیدم باید سری به آن می زدم تا دوباره مصرف کنم و خود را بسازم ، بعد از همه این آمد و رفت ها به پارک هنرمندان رسیدیم ، نیم ساعتی نگذ شته بود که از منزل تماس گرفتند و بشارت راهی تازه به من دادند .

من که دیگر خسته شده بودم از کشیدن بقیه کراکم صرف نظر کردم و با عجله راه افتادم ، نامزدم را که درب منزلشان گذاشتم جمله به زبان آوردم که هیچ وقت از خاطرم نمی رود ، تا ده دقیقه دیگر از خونه بهت زنگ می زنم .

سر کوچه که رسیدم ، منجیان خود را با قامتی برفراشته ، هیکلهایی قوی و منتظر دیدم ،گویی  آنها بیشتر عجله داشتند تا به من کمک کنند ، حتی اجازه نداند که موتورم را به خانه ببرند .سوار ماشین شدیم و راه افتادیم توی فکر این بودم که چه جوری بقیه موادم را مصرف کنم که به درب خانه ای رسیدیم و وارد آن شدیم ، به خود که آمدم فهمیدم که کمپ است ، به داخل اتقاقی که به اتاق سم زدایی معروف بود رفتم ، شرایطی که آنجا داشت بسیار ناراحت کننده بود ، در دلم گفتم اینها دیگر جقدر بد بختند که آوردنشان اینجا  ، بعد از پنج دقیقه خواستم خارج بشوم که با مشت و لگد در سر و صورتم پذیرایی شدم ، وقتی امیدم از رفتن را از دست  دادم درخواست تماسی با نامزدم را کردم که جوابش سیلی هایی بود که بر صورت می خورد .

من را بر روی یک صندلی نشاندن و با زندن موهای سر و  صورت و  ابروهایم ، حجت را بر من تمام کردند، که اینجا جزیره میو میو است و راهی برای خروج ندارد ، لباس هایم را در آوردند و و دستاننم را به درختی بستند  که بعد ها نامش را درخت سخنگو خواندند، کلمن آب را رویم ریختند ، دقایقی بعد کلمنی از ترکیب آب و نمک را بر روی بدنم  احساس کردم ،  حسن خطاب مخلوط مایع ظرفشویی و آب بود که همراه با ضربات سنگین شلنگ بر  روی اندامم حس میکردم ، صدای شکافتن هوا از ضربات شلنگ را فراموش نمی کنم ، مردی که آن ضربات را می زد درمانگر بود ، آری درمانگر ، درمانگر اعتیاد و روش درمانش : کامبیز درمانی بود ، وضعیت اسف بار آن کمپ از نظر بهداشت و تغذیه افتضاح بود ، از گرسنگی پوست موز و خورده های نانی که برای مرغه ریخته می شد را می خوردیم و در راه درمان حرکت می کردیم ، درمانی که هر روزش بد تر از روز قبلش بود ، وضعیت تا بیست و نه روز به همین منوال  گذشت .

یک روز هم با دیدن برنامه ای در تلویزیون با نام ماه عسل به مکانی وارد شدم که با آن همه تخریب و تحقیر به پای برخواستند ، وقتی ننگم را فریاد زدم برای کف زدند و به گرمی در آغوششان کرفتند، پروانه وار به دورم گشتند و حمایتم کردند ، کمک کردند تا خودم را، فرمانده ایم را پس بگیرم ، تمام حرفشان تجربه ای بدون نقص بود ، راهشان ، مبداً و مقصد و هدف داشت ، نشانم دادند کجا استاده ام و کجا باید بروم ، زمان را و سپری کردنش را همراه با تلاش و کوشش صبر نامیدند ، گفتند برای رسیدن به مقصد حد اقل ده ماه صبر کن ،  به خدا توکل کن و حرکت کن ، نامم را مسافر خواندند و راهشان را D.S.T  نم دانم چگونه شد که سه  سال به چشم بهم زدنی گذشت و من درعجبم از این راه و روش و مبتکرش که سلاحش محبت است ، مردی که مردانگی را می آموزد ، محبت را ترویج می دهدو ایمان را صد برابر ، آری اینجا هم درمان می کنند اعتیاد را ....

 کامران رک

وبلاگ رهجوی