http://up60.ir/images/8466.jpg


امروز دومین سال  رهایی آقای احمد را جشن می گیریم. 5 سال پیش در نمایندگی انقلاب ، روز سه شنبه احمد وارد لژیون تازه واردین شد. تازه از کمپ برگشته بود اما مجددا مصرف می کرد. او هم مانند افراد مصرف کننده دیگر تصور می کرد ترک اعتیاد ساده است. او در ظاهر کار خود را شروع کرد ، برنامه می گرفت و حضور داشت اما من می دانستم مسئله چیز دیگری است. ردپایی از صداقت را نمی شد در رفتار او دید و این خصلت اعتیاد است چراکه زمان ورود اعتیاد به زندگی اولین چیزی که رخت میبندد صداقت است.

تک تک اعضای خانواده او زحمت می کشیدند به خصوص همسر او و تنها دلشان می خواست احمد چند روزی روی برنامه سفر کند. او قطع مصرف را جناب مهندس دژاکام گرفتند در حالی که می دانستیم احمد حال خوبی ندارد که در رهایی اصلی او من صحبت های قبل را برای او بازگو کرده و گفتم که تمام حرف هایش از روی توهم بوده است.

کلام ما تنها صلاح ما در کنگره نیست و باید این دو با هم برابر باشند. بعد از یکماه رهایی نزد من آمد و نشان یک ماه رهایی را گرفت ، همچنین در دوماه رهایی و سه ماه رهایی نزد من آمد و گفت نشان می خواهم و من نیز نشان او را دادم. در نمایندگی آکادمی به دنبال دبیر برای جناب مهندس بودند که به احمد پیشنهاد شد و زمان مشورت آنها با من ، گفتم به نظر من باعث ترد شدن احمد از کنگره نشوید و با این کار او از کنگره خواهد رفت اما هر گونه که صلاح می دانید. بعد از سه جلسه احمد از کنگره رفت.

احمد رفت و به شرایط بسیار بدی دچار شد. شرایطی که حتی قابل قیاس با دوران مصرف او نبود. حتی اطرافیان از اینکه با او احوالپرسی داشته باشند طفره می رفتند. اما باز هم لطف خداوند شامل حال او شد که بعد از مدتها احمد به کنگره بازگشت آن زمان در نمایندگی شاداباد بودیم.

این بار خواست او قوی بود و و هر چیزی که به او گفته می شد را اجرا می کرد. حدودا 15 ماه سفر کرد و به رهایی رسید. احمد خاص ترین شاگرد من از هر لحاظ بود. احمد مشکلات پی در پی داشت که قطعا توانایی حل آن را هم داشت. مشکلات باعث سعود یا سقوط انسانها  می شوند و امیدوارم در احمد نیز باعث سعود شده و تاریخ تکرار نشود. تا امروز به خوبی پیش رفته است ، او راهنما شده و دارای رهجوست.

امیدوارم زندگی او نیز به آرامش برسد. هر فردی که به رهایی می رسد افراد زیادی نقش دارند اما افراد یاری دهنده برای احمد بسیار زیاد بودند.

دستورجلسات و تطابق آنها با تولد ها اتفاقی نیست و حتما با فرد ارتباطی دارد. کمترین زحمت را من برای احمد کشیدم و تنها راه را به او نشان دادم. خانواده احمد به خصوص همسر ایشان زحمت بسیاری کشید. گاهی لازم بود دقایقی در لژیون نباشم و برخی افراد را به بچه های دیگر می سپردم که احمد از آن دسته افراد بود.

اشکان عزیز فرزند احمد ، نقش بسیار پر رنگی در زندگی و سفر او داشت. نگاه های اشکان و حسی که القا می کرد باعث حرکت بهتر او می شد. امیدوارم پدر خوبی برای اشکان باشد و بتواند قدردان زحمات اطرافیان باشد.

تشکر ویژه از راهنمای همسفر احمد ، سرکار خانم فتحی دارم ، ایشان زحمت زیادی برای همسفر احمد کشیدند. از جناب مهندس دژاکام تشکر ویژه دارم و به ایشان و خانواده محترمشان تبریک می گویم. به همه اعضای کنگره 60 ، بچه های لژیون ، خانواده احمد عزیز و تمام حاضرین عرض تبریک دارم.


پیام تولد:

شما در آینده با انجام صحیح کارهایتان و به ثمر رساندن هدف های گذشته و توفیق در راههای نیمه تمام با هر قدم خواهید دانست که در طریق درست ، راه رفتن آسان است. با توانایی و انجام فرایض الهی و گوش دادن به فرمان الهی هر قدم ، پا به عروج است و این پاداش نیکوکاران راستین است.

آرزوی مسافر:

از همه شما می خواهم آرزویی در دلهایتان داشته باشید ، آرزوی من این است که تمام شما به آرزوی خود برسید.


سخنان مسافر ( آقای احمد شریفیان )

خیر و شر هر عمل کز آدمی سر می زند                  آن عمل مزدش به زودی پشت در در میزند

از تمام دوستان خوبم که امروز حضور دارند و از شعب دیگر حضور یافتند تشکر می کنم و هرچه به من نسبت دادید مطمئنا درون شما بوده است که دیده اید.

صحبت های خود را به چهار قسمت تقسیم می کنم. زمانیکه متوجه شدم به بیماری اعتیاد دچار شدم ، آشنایی با کنگره ، رفتن از کنگره و برگشتن مجدد به کنگره.

شبی بسیار تلخ را به یاد دارم. حدودا ساعت 3نیمه شب بود که احساس درد شدیدی در دست و پاهایم داشتم. شروع کردم پای خود را با آب گرم ماساژ دادن. صبح به محل کار رفتم و حالت خود را به دوستانم توضیح دادم و پاسخ آنها به من این بود که "تو خماری"

آن شب بسیار ترسیدم و اصلا باور نمی کردم. روزی خانواده به من شک کردند و من مجبور به دادن آزمایش شدم. در خانه همه منتظر بودند تا جواب آزمایش را بفهمند و من در حال دعا کردن بودم که جواب منفی باشد و کسی متوجه نشود. از اینکه دیگران متوجه اعتیادم می شدند بسیار خجالت می کشیدم بنابراین به اتاق خواهرم رفتم و از کتاب مفاتیح دعای سریع الحاجات را خواندم که نتیجه آزمایش منفی باشد. روزی که جواب مثبت آزمایش را فهمیدم کمرم شکست. همه اطرافیان به کمک من شتافتند و شرایط را برایم مهیا کردند. شب دوم مادرم را صدا زدم و گفتم پایم درد می کند ، او نیز با دعا خواندن شروع به ماساژ دادن پای من کرد.

بعد از آن زمان ها با کنگره شدم. در یکی از تولد ها ( آقای حسین کریمی ) چیزی به گوشم خورد که من را فردی دیگر کرد. او گفت روزی از مسعود کیمیایی پرسیدند چرا اسم فیلم خود را گوزن ها گذاشته ای؟ او پاسخ داد به خاطر اینکه گوزن ها شاخ های زیبایی دارند و هنگام فرار از دست شکارچیان ، شاخ های آنها بین درختان گیر کرده و آنها در دام می افتند. پیام این جمله برایم بسیار زیبا بود.

مسلما یک فرد مصرف کننده توانایی های زیادی دارد. او مانند گنجی است که گرد و غباری روی آن را گرفته است و کنگره غبار این گنج را می گیرد.

روزی که وارد کنگره شدم آغوش گرم راهنمایم آقای احمد ربیعی تنها چیزی بود که می توانست من را به کنگره جذب نماید.

شاید در ابتدا سفر خوبی نداشتم اما نظم را به خوبی یاد گرفته بودم. در ساعتی که باید اپیوم مصرف می کردم به مصرف مواد دیگر می پرداختم. در سفر چند بار به کمپ رفتم ولی باز هم نمی توانستم.

با اجبار و زور من را به قله رساندند اما وقتی دست خود را برداشتند از قله به پایین پرتاب شدم. دبیر آقای مهندس بودم اما قدردان آن نیز نبودم و شاید تاوان های من به خاطر برخی قدرنشناسی هایم بود.

شبی خیلی بد از کنگره خداحافظی کردم و رفتم. به خانه برگشتم اما کسی آنجا نبود. همسرم بسیار زحمت کشید و بسیار اذیت شد اما از خانه رفته بود. افراد زیادی برای اینکه زندگی ما پابرجا بماند زحمت کشیدند ، خانم مجیدی ، خانم ربیعی ، خانم فتحی. جایی برای رفتن نداشتم ، خانه پذیرای من نبود و حتی پدر و مادرم من را قبول نداشتند.

من هم رفتم و با باندی قاچاقچی و جاهل آشنا شدم. منبع درآمد نداشتم و کاسبی می کردم. روزی لطف خداوند شامل حالم شد ، لطفی که ما بندگان هیپگاه نمی فهمیم. روزی مقدار زیادی جنس برای فروش گرفتم و راهی شدم. شخصی گفت جنس می خواهم و من با تعریف و تمجید در حال فروش جنس بودم که دستبندی به دستان من زده و من را بردند.

آن شب دستگیر شدم ، با خود گفتم با اجناس زیادی که داشتم حتما چند سالی در زندان خواهم ماند و تصویرسازهایم ، ملاقات خانوده ام با من بود. روز بعد شلاق خوردم و آزاد شدم. بعد از آزاد راهی شدم تا نزد صاحب اجناس بروم ولی کسی آنجا نبود. متجه شدم شب گذشته ماموران کلانتری خانه را محاصره کرده و تمام افراد را دستگیر کرده بودند.

این لطف بزرگ خداوند به من بود ولی بنده هیچگاه نمی فهمد حکمت هایی که خداوند چه برای او مقرر می فرماید.

در آن لحظه همه چیز خود را از دست دادم. شب اول در خرابه های چهارراه سیروس خوابیدم و شب های دیگر به این شرایط عادت کردم. کم کم کارتن خواب شدم و خرج خود را از کشیک دادن کاسبان موادمخدر می دادم و اگر مامور نمی آمد تکه ای مواد به من می دادند که خماری ام رفع شود.

به تزریق مواد گرفتار شدم ، به قدری حالم بد بود که تنگی نفس گرفتم اما پولی برای خرید اسپری نداشتم. در بیمارستان من را راه نمی داند چراکه سر و وضع درست و پولی نداشتم.

مصرفم تزریق شد و جایی برای خواب پیدا کرده بودم. در پامنار گرم خانه ای بود که شب ها آنجا می خوابیدم.

خاطراتی که می گویم برای این است که بگویم مواد به هیچکس رحم نمی کند. می خواهم بگویم خوب سفر کنید و من تخریب های اعتیاد را چشیده ام.

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم اطرافیان با تعجب من را نگاه می کنند. البته دردی در بدنم احساس می کردم. یکی از اطرافیان پرسید: تو زنده ای؟ دیشب ماموران به اینجا آمده و همه را با لگد به شدت زدند. تو نیز بسیار مورد اصابت آنها بودی. دلیل اینکه تو را با خود نبردند این بود که تصور کردند تو مرده ای. بعد از صحبت آنها متوجه شدم بدنم درد شدیدی دارد. آیا من کسی بودم که زیر لگد پایمال شوم؟

روزی به شدت به تپه ای خوردم و کتفم شدیدا آسیب دید و این درد را بعد از چند سال هنوز به همراه دارم. این زخم و درد با من است تا من همیشه به خاطر داشته باشم چه سختی هایی را پشت سر گذاشته ام و امروز کجا هستم.

در عین ناباوری خانواده من را به خانه آوردند و از من پرسیدند چه تصمیمی برای خود داری؟ همسرم به من گفت اگر می خواهی زندگی ما درست شود باید به کنگره بازگردی. اگر امروز زنده هستم مدیون آقای ربیعی و همسرم هستم. او با همه بدبختی ها من را به کنگره کشاند.

به کنگره بازگشتم و بسیار محکم نزد آقای ربیعی رفتم. به ایشان گفتم می خواهم سفر کنم و ایشان در کمال محبت بسیار ، سختگیرانه به من گفتند : باید به من ثابت کنی ، سه ماه به کنگره بیا تا شرایط را ببینم.

من عاشق آقای ربیعی هستم و زندگی من ایشان هستند. محبت آقای ربیعی باعث بازگشت مجدد من به کنگره شد. در ابتدا ایشان سختگیرانه با من برخورد کردند و از من خواستند کار نکنم. کار نکردن در سفر برای فردی که صاحب زندگی است دشوار است و در این سختی ها همسر و فرزند من شریک بودند. بعد از شش ماه اجازه کار کردن به مدت 3 ساعت در روز داشتم و بعدها این زمان بیشتر شد تا اینکه روزی دو پیشنهاد کاری خوب به من شده و با راهنمایی با آقای ربیعی یکی را انتخاب کردم.

در ادامه همه کنار من بودند و در سختی های من شریک بودند تا بتوانم امروز این لحظات خوش را تجربه کنم.

شبی خواب دیدم آقای مهندس و خانم آنی به ملاقات من آمدند. من خوابیده بودم که آقای مهندس به من گفتند از جای خود برخیز همچنین خانم آنی پیشانی من را بوسیدند و رفتند. این ها همه نشانه بود و به من کمک کرد. خواب جناب مهندس را زیاد می دیدم و این نشانه ها را بسیار با دقت بررسی می کردم.

آقای ربیعی زندگی من را از ناامیدی نجات دادند. ایشان به من کمک کردند تا حس پدری خوب بودن را باری دیگر تجربه کنم.

روزی در زمان مصرف خود اشکان را به پارک بردم. برای او خوراکی خریدم و جلو درب دستشویی به او گفتم منتظر باش زود برمی گردم. 15 دقیقه گذشت و اشکان دائما مرا صدا می زد. او می خواست بازی کند و منتظر من بود. بعد از نیم ساعت سر او فریاد زدم و با خشونت گفتم صبر کن الان می آیم. وقتی از دستشویی بیرون آمدم اشکان با خوراکی هایی که درد دست داشت ، روی صندلی خوابیده بود.

روزی غرورم این بود که راهی سختی را پیموده ام. ذات آدم ها بد نیست و شرایط آنها را مجبور به انجام کارهایی ناپسند می کند.

در زمانی که کارتن خواب بودم نزد خواهرم رفتم. از او خواستم به خانه برگدم اما مانع شد و به من گفت پدر نیز اینگونه خواسته است. به او گفتم گرسنه هستم ، ظرف غذایی به من داد اما هیچگاه آن را نخوردم. این اتفاق در زمان تخریب من افتاد. من از پدرم پولی به عنوان قرض گرفته بودم ، دو روز به زمان تصفیه با پدرم مانده بود که خواهرم با من تماس گرفت و روز تصفیه را یادآوری کرد و به من گفت اگر توان پرداخت مبلغ را ندارم به من کمک خواهد کرد تا نزد پدر بدحساب نشوم. این من بودم که تغییر کرده بودم و رفتار من باعث شده بود تا دیگران چنین عکس العملی در برابر من داشته باشند.

از خانواده و پدرم تشکر می کنم. شرط همسرم من را در کنگره نگه داشت ، امیدوارم من را ببخشد و روزهای خوبی در کنار هم داشته باشیم. از خواهرم و مادرم تشکر می کنم. از اشکان ممنونم و امیدوارم همه ما بتوانیم در مقابل آنها سربلند شویم.

بر دستان آقای ربیعی راهنمای عزیزم بوسه می زنم. ایشان زندگی و عشق من بودند. از سرکار خانم فتحی راهنمای همسرم تشکر می کنم.

امیدوارم همه کسانی که در مسیر اعتیاد قدم گذاشته اند کنگره را بیابند و راهی برای رهایی پیدا کنند.

سخنان راهنما همسفر ( خانم مژگان فتحی )

می توانم به جرات بگویم یکی از آرزوهای بزرگ من در کنگره رهایی این خانواده بود. آقای شریفیان از رهجویان خاص آقای ربیعی بودند و این خاص بودن ، سرسختی ایشان بود. من سختی های این همسفر را کاملا شاهد بودم و امروز روز بسیار زیبایی است.

به آقای ربیعی خداقوت می گویم چراکه زحمت بسیاری برای آقای شریفیان کشیدند. آقای شریفیان فراز و نشیب زیادی در سفر داشتند و همسفر ایشان سختی های زیادی کشیدند.

به نظر من مهره اصلی این رهایی اشکان است. او در سرما و گرما با پدر و مادر خود راهی شد. اشکان امیدی بود برای زندگی آنها ، در مواقعی آنها از هم جدا شدند اما به واسطه اشکان به سمت هم بازگشتند.

خدا را شکر که ما معجزه کنگره را میبینیم. احمد گذشته با احمد امروز بسیار تفاوت دارد. ایشان خواستند و نشان دادند که می توانند و با صبوری و مقاومت در برابر ناملایمات زندگی ایستادگی کرد. به اعظم عزیز تبریک می گویم ، او همسفر خوبی بود. شاید اعتیاد یک مشکل از هزاران مشکل آنها بود.

سختی ها با ما کاری می کند که فاصله ایجاد شود اما عشق و محبت پیوندها را به هم نزدیک می کند. اعظم عزیز در سفر اول بسیار خوب به کنگره می آمدند و روزی نبود که غیبت داشته باشند اما مشکلات باعث دورشدن ایشان از کنگره شد. من در حضور همگان از ایشان خواهش می کنم که مجددا به کنگره بیایند. به کنگره بیایند و آموزش بگیرند تا همسری بهتر و مادر بهتر باشند.

امیدوارم این خانواده همیشه موفق باشند و آرزوی بهترین ها را برای این عزیزان دارم. 

سخنان همسفر ( خانم اعظم  )

تشکر می کنم از راهنمای خوبم که همیشه با روی باز از من استقبال کردند. من حضور خوبی نداشتم ولی تعاریف ایشان در رابطه با من خوب بود. از آقای ربیعی راهنمای مسافرم تشکر می کنم. ما ایشان را بسیار اذیت کردیم. احمد حدودا 5 سال است که به کنگره می آید و مشکلات بسیاری داشت. هر کسی غیر از آقای ربیعی نمی توانست کمکی به احمد کند. ایشان بسیار انرژی صرف کردند تا احمد به این جایگاه برسد. ایشان به من هم کمک های بسیاری کردند. از خانم ربیعی نیز ممنونم که در این مدت مانند خواهد در کنار من بودند. این روز را به احمد و پسر عزیزم و همه شما تبریک می گویم.

سخنان همسفر کوچک ( اشکان )

از آقای ربیعی و استاد مادرم تشکر می کنم و به پدر و مادرم تبریک می گویم.

سخنان پدر مسافر:

زمانیکه فرزندان به اعتیاد دچار می شوند خانواده ها زجر بسیاری می کشند و ما نیز مستثنی نبودیم. من بعد از حدودا دو سال متوجه اعتیاد احمد شدم. من صحبت هایی که باید بکنم را نوشته و برای شما میخوانم:

من حسین پدر احمد هستم. بسیار خوشحالم که خداوند این موهبت را به ما ارزانی بخشید تا به این مناسبت و در این روز که دومین سال تولد فرزندم می باشد ، در کنار شما باشیم و جشن بگیریم.

بر خود می بالم و می دانم که لطف خداوند بود که شامل حال ما شد تا احمد با کنگره آشنا شود و با هدایت و راهنمایی بزرگمردی چون جناب مهندس دژاکام و دست اندرکاران ، به ویژه برادر بزرگوار و بسیار ارجمندم آقای احمد ربیعی که تمام سختی های احمد را به دوش کشیدند و با درایت مدبرانه ایشان ، احمد به آغوش گرم خانواده بازگردانده شود.

امروز شما احمدی را میبینید که چند سال پیش شخصا آرزوی مرگ او را داشتم. او قبل از ورود به کنگره چنان غرق در اعتیاد بود که بیکار شده و کارتن خواب شده بود. او مجبور بود به خاطر اعتیاد دست به هر کاری بزند و این امر باعث بیزاری ما از او می شد.

باید این حقیقت را بگویم که راضی به مرگ او بودم چراکه برای ترک او کارهای زیادی انجام دادم. او را چندین بار به کمپ برده اما نتیجه ای عاید ما نشد تا اینکه به لطف خداوند با کنگره آشنا شد. او با کمک های جناب مهندس دژاکام و راهنمایی های آقای احمد ربیعی احمدی را می بینید که نه تنها حاضر به مرگ او نیستیم بلکه مایه افتخار و سربلندی ماست.

ما با افتخار می گوییم احمد تو بهترینی و دوسستت داریم. از همه شما متشکریم و دستان جناب مهندس دژاکام و آقای ربیعی را می فشاریم.

از عروسم بسیار ممنونم و تنها خداوند می داند چه زجرهایی را متحمل شد. او فرزند خود را در آغوش می گرفت و با تمام سختی ها می جنگید.

روزی به ما خبر دادند که احمد کارتن خواب شده است. ما بسیار دنبال او گشتیم ، بای همایون ، کوچه مروی ، ناصر خسرو و هرجایی که تصور کنید. روزی به خانه آمد و ما پذیرفتیم اما در شب قصد بیرون رفتن از خانه را داشت. من و برادرش او را بسیار کتک زدیم چون کاری جز آن نداشتیم اما راضی شدیم که برود. برادرش او را بیرون برد و در چهارراه لشکر او را پیاده کرد و او راهی شد به سمت ناصر خسرو. برادرش مجددا سمت او رفت و او را سوار ماشین کرد اما احمد برادر خود را نشناخت ، او در چنین شرایطی قرار گرفته بود.

به خواست خداوند و صبوری عروسم و آقای ربیعی باعث رهایی احمد شد. از تمام این عزیزان ممنونم.

سخنان خواهر :

احمد یکی از بهترین برادران دنیاست. او سمبل عشق و ازخودگذشتگی است و نا همیشه دلمان می سوخت که چرا احمد باید قربانی این راه شود.

زمانیکه احمد از خانه رفته بود ما به اشکان گفته بودیم که پدرش برای کار به کیش رفته است. روزی برای مسافرت به شمال رفته بودیم و اشکان مشغول شن بازی بود. به اشکان گفتم یک آرزو کن و اشکان با لحن بچه گانه گفت " می خوام بگم بابام از کیش بیاد ف پس کی برمیگرده "

می خواهم امروز به اشکان بگویم پدرت از کیش برگشته است. دستان آقای ربیعی و خانم ایشان همچنین دستان جناب مهندس دژاکام را می بوسم.

خداوند احمد را دوباره به ما داد و من بسیار از خداوند ممنونم.

روزی که پدر و برادرم در حال کتک زدن احمد بودند نمی توانست دفاعی از خود بکند و تنها نگاه می کرد. از خداوند ممنونم. از احمد تشکر می کنم که امروز تولد اوست. من همه چیز را از احمد آموخته بودم و همه اعتبار من بود. از همسر احمد تشکر می کنم که بسیار صبوری کرد ، به او می گویم که هرکسی به جای او بود زندگی را ترک می کرد.

یکی از علت هایی که امروز احمد اینجاست دعاهای اشکان است. هر زمان او را به دسته های امام حسین (ع) می بردم و از او می خواستم دعا کند ، فقط پدرش را دعا می کرد. دعاهای اشکان پدرش بود.

از آقای ربیعی مجددا تشکر می کنم که ایشان واقعا پدری کردند.

با احترام همسفر الناز رک