چه حالی دارد؛ می دانستم چه دردی دارد مواد داشته باشی و جایی برای مصرف نداشته باشی؛ همه اینها سخت است و در ابتدا چندین ماه کار من گریه کردن بود. اما طبق آموزشها؛ استقامت کردم؛ و طبق وادی هشتم؛ با صبر و گذشت زمان نقطه تحمل ایجاد نمودم؛ وقتی می گویند باید کفش آهنین به پا کنید؛ باید انجام دهیم؛ باید تجربه کنیم و باید دانایی خود را بالا ببریم تا بتوانیم رفتار صحیح با مسافر داشته باشیم؛ باید قدر همسفران خود را بدانید؛ یک همسفر از پول گرفته تا آبرو همه را برای درمان مسافرش هزینه می کند؛ و اینها را یک مصرف کننده نمی بیند؛ چون اگر مواد مصرف کرده باشد که نشئه است و اگر مصرف نکرده باشد خمار است و تمام حواسش در این دو وادی درگیر است؛ یکی از دوستان مصرف کننده از دید خود حرف زیبایی میزد؛ می گفت: هر وقت که یک موتور سیکلت میبینم؛ همه چیزش به کنار؛ مجذوب پره هایش می شوم که میتوان از آنها سیخ های خوبی درآورد. مسافر مانند نهالی یا غنچه ای است که اگر کوچکترین مشکلی برایش بوجو آید احتمال از بین رفتن دارد در کل در کنگره حق با مسافر است و در 99 درصد موارد رای به نفع مسافر صادر می شود.

و  اگر بخواهم در مورد عدالت صحبت کنم؛ باید بگویم وقتی رهجویی پس از گذشت چند ماه از سفرش؛ چهره اش با دفترچه اش و برنامه ای که راهنما به او داده همخوانی ندارد؛ این عین عدالت است که راهنما او را مواخذه کند و به اصطلاح برجکش را بزند؛ این عدالت است که جواب سلامش را ندهد و عین عدالت است که به او کم محلی شود؛ و همانطور که در یک دست راهنما شمشیر است؛ اما در دست دیگر نوازش قرار دارد؛ و از هر دو اینها می تواند آموزش گرفت.


نگارش: مسافر محمدرضا