آن نیز گذشت؛ در سالهای بعدی کلاس دوم و سوم راهنمایی هر دو سال رفوزه شدم و به سختی وارد هنرستان شدم، در حالی که به دلیل نمرات بد و افت تحصیلی هیچ یک از هنرستانها حاضر به ثبت نام من نمی شدند، هنرستانی را یافتیم که آماده بهره برداری نبود و یک ماه بعد از مهر آماده شد و به دلیل کم بود محصل من را هم ثبت نام کردند، تمامی یا شاید اکثر محصلین آنجا مثل من شاگرد ته مانده بودند و از روی ناچاری به آن لیانگ شانپو وارد شده بودند، در آنجا بود که پس از آشنایی با افراد هم جنس خودم پس از کلاس درس به باغهای اطراف می رفتیم و وقت گذرانی می کردیم ؛ روزی فکر می کنم از کلاس اخراج شده بودم و به تنهایی در پارک نشسته بودم یکی از بچه های هنرستان که سنش دو یا سه سال از من هفده ساله کمتر بود با سیگاری کنج لب به من نزدیک شد، او از بچه های کلاس دیگری بود و هم را نمی شناختیم، به او گفتم این چه کاری است مرد مومن؟ سیگار می کشی، عقل نداری؟ در جواب به من گفت تو نمی دانی که این چیست اگر بکشی عاشقش میشی و یک نخ سیگار به من تعارف کرد؛ من هم بدون هیچ واکنش و بسیار عادی از او تشکر کرده و سیگار را گرفتم در اولین پک یا بوسه به آن سیگار انگار داخل ششها یم پر خاک شد ولی پک بعدی را با آموزش صحیح از آن یار هنرستانی، به راحتی داخل دادم از آن روز تا مصرف مشروبات الکلی و حشیش فکر می کنم به سه روز نکشید، تا اینکه پس از مدت کوتاهی با تریاک این ماده جادویی آشنا شدم؛ اولین مصرفم چون بلد نبودم زیر زبانم گذاشتم تا مپل فیلمها با آن بازی کرده تا آب شود ولی از بخت بد تمام آن مواد به پشت دندانهای پایینم چسبید ، چشمتان روز بد نبیند از تلخی و زهر مار بودنش هر چه بگویم کم گفته ام هر کاری می کردم از دندانهایم جدا نمی شد دل و روده ام از حالت تحوع داشت خارج می شد، چند بار مسواک و انواع ترتیبها تا بالاخره آن لحظات سخت تمام شد، و من با خود گفتم عجب شکری خوردم دیگر این کار را نخواهم کرد، با در میان گذاشتن آن موضوع و تجربه تلخ با دوستان آن معضل هم حل شد و با آموزش صحیح گرفتن؛ تدخین تریاک را شروع کردم، در ابتدای مصرف یا بهتر بگویم همان بار اول معتاد که نشدم هیچ؛ انگار آب بر روی آتش جانم ریختند؛ انگار دیگر هیچ درد و غصه ای نداشتم، نیازی به انواع قرص های مسکن؛ کدئین و... احساس نمی کردم تمام ابعاد به زیبایی گرویده بودند، دنیا را جای بهتری برای زندگی می دیدم، خلاصه هر چه بگویم کم گفته ام، بعد از آن مصرف حدود بیست روز از تشنج افکار خبری نبود، مصرف قرصها نیز تعطیل شد، با خود گفتم عجب حرکتی، خوب بجای این همه قرص شیمیایی که مجبوری هر روز بخوری، هر چند وقت یک بار تریاک مصرف کن (( ردیف ردیف میشی دیوانه ای مگه پسر ، این که طبیعیه، از قدیم هم که به عنوان دارو مصرف می شده؛ اعتیاد هم که نداره، ؛؛خدا خواست؛؛ که تو با این ماده آشنا شی تا این همه گرفتاری تو تموم شه و از شر سیاه دیدن دنیا هم خلاص شی))

ادامه دارد...

با احترام مسافر محمد رضا

منبع:وبلاگ لژیون آقای سروش برقع وش