عقل مانند یک حاکم و قاضی می ماند و همه انسان ها در هر لحظه دچار افکار متعددی می باشند که از خواسته هایشان سر چشمه می گیرد و کار عقل این است که برای انجام دادن و یا ندادن ان ها حکم صادر کند.در مقابل عقل نفس اماره وجود دارد که اکثر خواسته هایش نا معقول است و این خواسته ها برای اجابت شدن باید به تایید عقل برسند اما عقل به راحتی به خواسته های نا معقول جواب مثبت نمی دهد و اینجاست که نفس اماره برای تایید گرفتن و اجرا شدن خواسته های نامعقول به هر راهی دست میزند که یکی از انها عوض کردن ماهیت خواستها است به عبارتی این خواسته های نا معقول برای اجابت شدن با لباس مبدل یا ظاهری زیبا به پیش عقل می روند تا عقل حکم اشتباه بدهد.به طور مثال همه ما می دانستیم که مصرف مواد کار اشتباهی است و از عاقبت اشخاصی که در اعتیاد بودند خبر داشتیم اما در اینجا نفس اماره با جمله هایی مثل من معتاد نمی شوم من تفریحی می کشم و از این جور مسائل باعث شد که عقل به دلیل نداشتن اطلاعات کافی حکم خود را صادر کند و ما کم کم وارد دنیای اعتیاد شویم و این نبرد بین نفس اماره و عقل همیشه وجود دارد که از ان به عنوان نبرد درون یاد می شود.

ما بواسطه مصرف مواد مخدر فرماندهی را از عقل خود گرفته ایم.شاید در ابتدا عقل به دلیل نداشتن اطلاعات درست گول خورد اما هنگامی که ما در دچار اعتیاد شدیم عقل چاره ای جز حکم به مصرف مواد مخدر ندارد چون جسم ما به مواد نیاز دارد و این تنها حکمی است که عقل می تواند بدهد.حال برای پس گرفتن فرماندهی خود چاره ای نداریم مگر اینکه به حرفهایی که در کنگره به ما کفته می شود گوش دهیم و ان ها را به انجام برسانیم که شاه کلید همه این ها در ابتدا نظم و حضور به موقع در جلسات و گوش دادن به حرف های راهنما است و ما با انجام همین فرمان هاست که کم کم به فرمان های بزرگ تر می رسیم و می توانیم فرماندهی عقل خود را بدست گرفته و به فرمان عقل نزدیک شویم.

با احترام:مسافر هانی